شهریار دل خویشم و از هیچ کسی ناله ندارم
می گذرد عمرم و غم خوار و سرمایه ندارم
چون دو بنشست بر بر بیستم
آهی بکشیدم از ته دل دگر راهی ندارم
همچو مرغی که بزد از سر شوق نوک به سنگی
وانگه سوخت لبم و دگر کامی ندارم
روزی که بگذشتم از کوی یارم
آهی به دل آمد که دگر کاشانه ندارم
صبرم به کف آمد و ای دل هیهات
دل حزین گشت و افسوس که دارالعماره ندارم
شهریاراخبری ده به مردم شهرم
شهریارم و حیف دگر آباده ندارم
شاعر:علیرضا.ش
